خرید بک لینک

 

در کارواش ماشینی که پشت سرم بوق زد تا جلوتر بروم دوست و همسایه "ا" بود.و من وقتی متوجه او شدم که هر دو پیاده شده بودیم تا ماشین هایمان را بشورند. حس خوبی نداشتم. همیشه از نگاههای گذرای او که نمیدانم نامش چیست معذب بودم. در ذهنم هزار سوال و جواب ردوبدل میشد که در مورد من چه فکری میکند؟ ایا میداند که میان من و "ا" رابطه ی قوی وجود دارد؟

در کارواش سردم بود. دستانم بی حس شده بود و دعا میکردم که سریع ماشین شسته شود .او مزدا 3 که ذره ای کثیف نبود را اورده بود برای شستشو. گویا برای نمایشگاه بود شاید هم فروش نمیدانم. اما مشخص بود که با کارگران صمیمی است.حس خفگی داشتم و بالاخره زودتر از او ماشین را تحویل دادند و محل را ترک کردم.

زینب نیز در این چند ماه گذشته گویا بزرگ شده. دیگر زینب دختر تازه کار و خام نیست. با ژست و خشکی امورات "ا" را میگذراند. قطعا "ا" از او یک گرگ خواهد ساخت که مشتری را بقاپد. حس میکنم از زینب بیزارم .احتمالا بخاطر حسادت زنانگی و شاید کمی نگرانی..

گاهی خودم را یک عاشق بدبخت می نامم که خودم را باخته ام و نمیتوانم از این عشق دست بردارم.از نوع نگاه و افکار اشنایان "ا" نگرانم که مبادا تفکر غلط در مورد من کنند.

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:33

صفحه بندی