اینروزها بیشتر از هر موضوعی دلم برای گذر زمان میسوزد. از اینکه با سرعت میگذرد و حس میکنم فرصتها را از دست میدهم. هر روز غروب با خود میگویم یک روز دیگر گذشت و بی ثمر بود.حتی نمیدانم مثمرثمر واقع شدنم در چیست. گویا هیچ چیز سیرابم نمیکند.
زمستان رو به اتمام هست و بعد از بهار قطعا دوباره تابستان... مدام تکرار و تکرار...
دیگر مثل بچگی عاشق تابستان نیستم بلکه بشدت از تابستان گریزانم.
کاش زمان ساکن بود. و یا چند سال به عقب برمیگشت. اینروزها بشدت دوست دارم که زندگی کنم و گذر زمان برایم معنا نداشته باشد. مثل ابتدای جوانی ام...
بهترین سالهای عمرم بیهوده در کنار "م" سپری شد. بدون هیچ احساس و علاقه ای.. گویا فکر میکردم این زندگی برای من هست و باید پایبند باشم. یک زندگی سراسر تحمیلی ،.. و اجبار..
حال که از پیله رها شده ام افسوس زمانهای از دست رفته را میخورم که چقدر با سادگی هدر شد.
باید جبران کنم .. سعی کنم...و مابقی عمر را سربلند و پیروز و با شادی سپری کنم.و البته با توکل به خدای تعالی.
برچسب:
نویسنده: نوید میرزایی