زمان..
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 2:39
اینروزها بیشتر از هر موضوعی دلم برای گذر زمان میسوزد. از اینکه با سرعت میگذرد و حس میکنم فرصتها را از دست میدهم. هر روز غروب با خود میگویم یک روز دیگر گذشت و بی ثمر بود.حتی نمیدانم مثمرثمر واقع شدنم در چیست. گویا هیچ چیز سیرابم نمیکند. زمستان رو به اتمام هست و بعد از بهار قطعا دوباره تا
کش رفتن...
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 2:39
و باز کش رفتن اشعار دیگران و ثبت نام به اسم خودشان... و وقتی نظرم را نوشتم و گفتم عاشق اشعار "نزار قبانی"هستم، نظرم را پاک کرد تا رسوا نشود. سالها پیش وقتی وبلاگ دلنوشته هایم را مینوشتم با اینطور افراد زیادی روبرو میشدم که متنهایم را کپی میکردند ... تا اینکه قید انرا زدم و دیگر در مجازی دلنوشته ه...
تولد نوزاد...
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:33
پسر محسن روز بیست و پنجم بدنیا امد.به خاطر سرماخوردگی ام به ملاقات مادر و نوزاد نرفتم. امروز به اتفاق خانواده که تعداد زیادی هم بودیم به منزل مادری اش رفتیم و دیدارها تازه شد. حال بماند که مریم هم بود و باز کلی رفتار بچه گانه و ناشایست با اقوام را داشت.. و اما دلیل سرماخوردگی ام: همیشه فکر میکردم...
کارواش...
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:33
در کارواش ماشینی که پشت سرم بوق زد تا جلوتر بروم دوست و همسایه "ا" بود.و من وقتی متوجه او شدم که هر دو پیاده شده بودیم تا ماشین هایمان را بشورند. حس خوبی نداشتم. همیشه از نگاههای گذرای او که نمیدانم نامش چیست معذب بودم. در ذهنم هزار سوال و جواب ردوبدل میشد که در مورد من چه فکری میکند؟ ایا میداند ک...
سوال وجواب..
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:33
دست چپم اسیب دیده. و قطعا از حرکات چرخشی پیلاتس هست. دو سال پیش نیز حس میکردم که توانایی حرکات سنگین بدنسازی را ندارد اما میگفتند که ضعیف هست و تقویت میشود. ... امروز در سرم سوالها و جوابهای پیچیده ای می امد و میرفت. حتی خاطرات سالهای خیلی دور. مثلا از نگاه مردان چشم چران برداشت میکردم که چند در ص...
پلاسکو...
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 17:33
یک هفته پیش یعنی صبح روز پنج شنبه خبز اتش سوزی ساختمان پلاسکو را از کانالهای خبری دریافت کردم و بعد خبر مهار شدن اتش... برای خرید به خیابان رفتم چون جمعه مسافرت یکروزه داشتم. "ا" هم مشغول تحویل گرفتن ویترین جدید بود. برای برند دبورا. به خانه که برگشتم با خبز تاسف بار حادثه فرو ریختن ساختمان پلاسکو...
ضرر و زیانها...
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 17:33
مدتی هست که فهمیدم به هر کسی محبت و بال و پر داده ام بی وفا شد. این موضوع در مورد نزدیکانم صدق میکند.اما با این وجود هنوز لجاجتی در درون دارم که با وجود بی وفایی ها همچنان به تعدادی دیگر کمک رسانی میکنم. شاید دلیلش تخلیه و ارضا روحی ام است. شاید هم تحت تاثیر مهربانی های موقت و سادگی شان قرار میگیر...
چشم در چشم...
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 17:33
یک روز خوب و عالی یعنی صبح زود در محیط جدید و زیبای باشگاه ورزش کنی. هوا زمستانی و اسمان ابی باشد. قدم بزنی و باد ملایم و خنک ،صورتت را نوازش کند. و بعد در کنار معشوقه ات چشم در چشم عاشقانه خیره شوی.. امروز هم یکی از زیباترین روزهای زمستانی ام بود. هیج چیز و هیچ کس نمیتواند اینهمه خوشبختی را از من...
بخشش...
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 17:33
امروز صبح به یکباره حس کردم عمیقا میخواهم کسانی که از من رنجیده اند و یا من رنجیده ام را ببخشم. اولی خواهرم بود که اخیرا از گروه تلگرام نیز لفت داده بود. بنظرم این خاصیت عشق هست که به انسان شهامت و شجاعت میبخشد. نیرویی در عشق هست که انقد پرانرژی و با حرارت و مقدس است که روح را جلا می بخشد. و اینه...
بنیامین و تو...
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 17:33
اگر ماشینش هم نباشد خودش هست. و این یعنی دلگرمی. یعنی اینکه تو هستی و روزهای من پر از نشاط و امید هست. وجودش هست که به من امید بودن میدهد و حس غریبانه ای که در من میمیرد. بنیامین با فرستادن پخش زنده از کنسرت سنندج از طریق لایو استوری غافلگیرم کرد. و چقدر قشنگ هست عاشقانه های بنیامین که بیاد تو ش...
لجاجت...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
مشاهده یادداشت خصوصی
خبری از فاطیما...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
فاطیما در تلگرام یک پستی را فرستاد که بعد متوجه تغییر عکس پروفایلش شدم.پیگیر نشدم اما دقایقی بعد پی ام داد و از ازدواج حمید خبر داد. و بعد عکسهای عقد و مراسم یلدایشان را فرستاد... باورم نمیشد که حمید انقدر بزرگ شده که وقت ازدواجش رسیده باشد. و باز حس کردم که زمان به سرعت میگذرد عمر در حال هدر رفتن...
نیایش..
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
باز احوالاتم نوسان دارد. و جز دعا و راز و نیایش با خدا در هر لحظه حتی نیمه شب و وقت سحر و نماز کار دیگر نمیتوان کرد. چون میدانم خداوند ناظر اعمالم هست و ارامش روح و روانم... تجربه به من نشان داد که عشق بسیار و بسیار شیرین است.عاشق شدن حتی یکبار در زندگی کافیست که طعم شیرین زندگی را بفهمی و ناکام ن...
بعد از ..
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
بعد از ورزش وقتی روی زمین دراز کشیده بودم بیاد حرفهای حسینی در سال گذشته افتادم که به او گفتم ذهنم درگیر عشق است و خواب و خوراک ندارم و او گفت: تمام ذهنت مشغول عشق نباشد به زندگی ات برس، به کار، به تفریحاتت... اما نتوانستم.گویا نیم کره مغزم طوری افریده شده که فقط میتواند مختص یک نفر باشد.اندیشیدن...
درد نبودنت...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
ده روز از غیبت "ا" میگذرد.و وقتی او نیست محله در سکوت مطلق هست .گویی غم در کوچه ها بیداد میکند.او به کارخانه اش بازگشته و هنوز مشخص نیست موقتی یا غیر... دیشب ساعتی را با دختر دو ساله فریبا گذراندم.کلی خندیدم لذت بردم از این فرشته کوچک . و خدا را شاکر بودم از افرینش موجوداتی که باعث شادی ما ادمها م...
زجر روح...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
میخواهم فکرم را روحم را از کل ماجرا رها کنم. اما نمیتوانم. حس میکنم مثل جدا شدن روح از بدن هست.زجراور است. نیاز به هم صحبت دارم. کسی که مغزم را شستشو دهد. یک مشاور. یک شخص دانا. دقایقی پیش "م.د" حرفی را خطاب به "م" زد که جرقه ای در افکار من ایجاد شد. فهمیدم صحبت کردن با شخص عاقل میتواند اتش درونم ...
شمع...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
"م.د" گفته بود که تزعینات اتاقش را نمیخواهد .سر شب وقتی برای جا سازی هارد مشغول بودیم اخرین یادگاری جی افش را سپرد بمن که دور بیندازم.یک جعبه بود که پر بود از گلهای بنفش و سفید. گلها خشک شده بودند، وقتی انها را از جعبه جدا میکردم متوجه شدم تک تک گلها را با نوار چسب چسبانده .انهم با چه سلیقه ای.. ب...
اخرین تیر...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
چندی پیش بصورت تلفنی از یکی از علما استخاره گرفتم. خوب امد. اما ترجیح دادم کمی صبر پیشه کنم. در اکثر شبها ذهنم درگیر بود. بقول مرتضایی شبها افکارمان جنگ دارند و مانع خوابمان میشوند. صبح ها که بیدار میشدم نظرم عوض میشد... بالاخره دیروز تصمیم قطعی را گرفتم. از ظهر که به خانه امدم گویا کسی در درونم ا...
انرژی عجیب..
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
اوضاع به حالت عادی بازگشته و حال من خوب است. انقدر که روحیه گرفته ام و کلی کارهای عقب افتاده را انجام داده ام انهم با انرژی بسیار عجیبی.. و چیزی که بیشتر مرا خوشحال کرد بازگشت "ا" از کارخانه اش بود. حتی دیدن ماشین پارک شده اش مرا امیدوار به ادامه زندگی میکند. میخواهم این حس خوی بودن را حفظ کنم .بط...
رفتار همسایه. .
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 2:00
وقتی زن همسایه ساختمان کناری که اولین بار بود او را میدیدم ،ماشینش مانع شده بود و نمیتوانستم داخل پارکینگ شوم با اشاره گفتم که داخل میخواهم بروم، به جای اینکه شرمنده شود با حرکات ناشایست طلبکار هم شد. اهمیت ندادم و کنار خیابان پارک کردم .زیرا مزاحم رهگذرها شده بودم .پیاده که شدم رفته بود .با خود گ...